تبليغاتX
حفره
"الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم" ... باز بايد سرنوشت از سرنوشت


دیالوگی از فیلم " روز واقعه " :

عبداله رو به یک مرد : از او ( امام حسین ) بسیار می گویند ، چرا آنانکه از او می گویند خود چون او نیستند ...

اول : مدتی است در مسیر همیشگی ام پیرمردی را با ترازوی وزن کشی گوشه پیاده رو می بینم ... در این مدت به خاطر مرتب بودن سر و وضع ظاهری ، طرز لباس پوشیدن و قیافه بخصوصی که این مرد دارد جرات نکرده ام به چهره اش دقیق شوم و همواره ترسیده ام ، دیده ام بر دیده اش بیافتد ... با دیدنش همواره نوعی احساس شرم در من بوجود می آید و تصورم بر اینست که او با نگاههای نافذ و معنی دارش پس هر نگاهی را می خواند . بی شک نگاهها به سوی او خالی از ترحم همراه با سوال نیست ...

با یک حساب سر انگشتی می توان درآمد روزانه او را حول و حوش 2000 تومان تخمین زد ... سوال اینست چرا باید پیرمرد متشخصی اینچنین به گوشه خیابان پناه آورد و آبرویش را هزینه کند تا در این وانفسای گرانی و بی عدلتی کمر خم شده اش ، نشکند ...

دوم : این روزها ، روزهای علی است ...

مردی که با تولدش ، با جلال و جبروتش ، با ذوالفقارش ، با هیبت اش ، با ناله های درون چاهش ، با شهامتش ، با عدالتش ، با عرفانش ، با ایمانش و با شهادتش حجت را بر مسلمانان تمام کرده است ...

این روزها ، روز علی است

سوم : اینک در این دوران از علی بسیار می گویند و از عدل علی و اینان فقط می گویند ... اینان بیشتر میراث خواراند تا  میراث دار ...

 

+ تاريخ پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت نويسنده حفره |

 


دیالوگی از فیلم " گربه روی شیروانی داغ " : پل نیومن خطاب به پدرش ( با فریاد ) : چرا متوجه نیستی ، دوست داشتن رو نمی شه خرید ، میلیونها دلار دادی به این آشغالها ( منظورش عتیقه جاتی است که در زیرزمین خانه تلنبار شده اند ) کدوم یکی شون تو رو دوست دارن ...

*****

خیابانی است به طول 500 – 600 متر با بلواری در وسط ، عبور از این خیابان با اتومبیل در ساعات بخصوصی از روز ، بخاطر ترافیک سنگین اش شاید کلافه ات کند اما به یکبار عبور کردن می ارزد ...

در این ساعات بخصوص ماشینهای مدل بالائی را دراین خیابان خواهی دید که سرنشینان آنها دختران و پسران جوانی هستند که بطور متوسط زیر 25 سال سن دارند و آرایش ها و بزک های آنچنانی آنها گاهاً تشخیص دختر از پسر را برایت بسیار سخت می کند ...

این تینیجرهای رفاه زده ساعتها در این خیابان دور می زنند و لحظه ای و شاید ثانیه هائی در ترافیک سنگین همدیگر را از پنجره اتومبیل های گران قیمت خود می بینند ، متلکی می پرانند و شماره ای رد و بدل می کنند و تمام ... معلوم نیست در دور بعدی آن دو اتومبیل از کنار هم عبور بکنند یا نه ، دور بعدی نوبت سایرین است  ... تشخیص سرنشینان اتومبیل ها بسیار دشوار است چرا که همگی عین هم آرایش کرده و موهای خود را می آرایند ، وجه تمایز در این خیابان مدل خودروهاست ...

معیار پذیرش همدیگر دختران و پسران در این خیابان مدل ماشین ، مدل لباس ، مارک کفش و مارک عینک و سیگاری است که مصرف می کنند ... این خیابان جائی است که دوست داشتن رو میشه خرید ...


پ.ن : استاد صدا پیشه "عطااله کاملی" هم رفت ، کسی که صدای ماندگارش را بر روی "کرک داگلاس" هرگز فراموش نخواهیم کرد ...

 

+ تاريخ یکشنبه 24 شهریور1387ساعت نويسنده حفره |


صبح که بیدار می شی برای سحر ، می بینی باد پرده اتاق رو به بازی گرفته ، سرک می کشی از پنجره به بیرون تا نسیم صبحگاهی رو بفرستی به ریه هات ، می بینی چراغی روشن نیست از آن همه پنجره رو به خیابان ... دلت می گیره ، اما به خودت نهیب می زنی که : هی ، فکرهای بد نکن ...

کورسوئی  از دوردست  امیدوارت می کنه ...

سر کار که هستی ، می بینی خیلی ها هرازگاهی ناپدید میشن و در سوراخی گم میشن ، بازهم به خودت نهیب می زنی که : هی ، نکنه یه وقت فکرهای بد بکنی ...

وقت افطار توی ترافیک گیر کرده ای، ضعف می کنی و از اینهمه جمعیت متعجب میشی و باز بخودت نهیب می زنی که : هی ...

همه اینها و خیلی چیزهای دیگه رو می بینی و همش بخودت نهیب می زنی ...

      سحر که بیدار می شی ، می بینی که دیگر نسیمی نیست ، باد آمده است ، پنجره رو که می خوای ببندی  تازه می فهمی که چرا " دیگر پنجره هیچ خانه ای رو به آفتاب نیست " ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه 18 شهریور1387ساعت نويسنده حفره |

 


رمضان آمده است 

یاد من باشد دروغ نگویم ، یاد من باشد کم کاری و خیانت نکنم ، یاد من باشد کم فروشی و گران فروشی نکنم ، یاد من باشد نماز سروقت بخوانم ، یاد من باشد چشمهایم را درویش کنم ، یاد من باشد پشت سر کسی حرف نزنم ، یاد من باشد به کسی تهمت نزنم ، یاد من باشد غیبت نکنم ، یاد من باشد خیانت در امانت نکنم ، یاد من باشد ریا و تزویر نکنم ، یاد من باشد که بدانم روزه فقط نخوردن و تشنه ماندن نیست ، یاد من باشد به فکر قرآن باشم ، یاد من باشد به فکر نگهبان پیر سر کوچه باشم که چگونه افطار می کند ، یاد من باشد که بدانم زمان می گذرد ، یاد من باشد که مرگ می آید ، یاد من باشد به فکر کرامت انسانی باشم ، یاد من باشد که به آزادی و دموکراسی بیاندیشم ، یاد من باشد به یاد علی باشم ، یاد من باشد به یاد خدا باشم ، یاد من باشد ...

کار من چه سخت است ، رمضان آمده است ...

+ تاريخ سه شنبه 12 شهریور1387ساعت نويسنده حفره |

مرا یاد است آن روز را که برگها بر زمین بود و من از میان درختان بلوط گذر کردم تا در ایامی که فقط خود را بر صفحه های تقویم می یافتم ، شاهد بازی نور و تصویر بر پرده چرک گرفته سینمای دانشگاه باشم ... آن روزها من هیچ بودم و سوالهای بی پاسخ زندگی را پاسخی نمی یافتم ...

در آن ظهر سرد پائیز تو با آن موهای پرکلاغی و عینک فریم دار ، خود را از پرده بیرون کشیدی و آمدی تا دنیای مرا تغییر دهی  ... همراهت شدم ، هر چه می گفتی و هر کجا می رفتی با تو گفتم و با تو رفتم . تو با " هامون " ات به ناباوری ام باور آموختی ...

پس از آن ، من بارها از میان درختان بلوط عبور کردم و در صندلی های ناهمگون سینما به تنهائی ، نظاره گرت شدم تا همراهت شوم برای یافتن پاسخ  پرسش هایمان ...

ناخواسته به من تاب ماندن آموختی ، آموختی که سینما بیاموزم ، نور و تصویر بیاموزم و من سینما آموختم و نور و تصویر آموختم ...

شکوه داشتی و جلال و من ناخواسته دوست داشتم موهایم پر کلاغی باشد ، دوست داشتم عینک فریم دار داشته باشم ، دوست داشتم عینک آفتابی ام قهوای رنگ باشد و دوست داشتم درون کیف ام دفتر یاداشتی داشته باشم تا رویا هایم را با خط درشت درونش بنویسم ...

سالها پایدار نبودند و من کوشیده بودم تا از دنیای روزمره گی رهائی یابم ، تو بودی که به نگاه من شکوه و جلال بخشیده بودی و من ناخواسته آرزو داشتم رویا ، خواب ، تخیل و حتی نان را با تو تقسیم کنم ... سالها بر من و تو می گذشت ...

مرا یاد است ایامی را که از تنهائی لبریز بودم ، کسی را که پندارم بود پناهم باشد در باران ، بدون چتر رهایم کرده بود . تنهایی ام روز به روز پهناور می شد و در آن روزهای بی تسلی که سکوت "برادر" بود در خانه ، تو تسلی ام بودی با فیلم هایت و با "هامون" ات ... در خلسه "هامون " تو بود که ابرهای تیره غشای روح و قلبم باران می شد ...

مرا یاد است آن روز بهاری را که چهره به چهره ملاقات ات کردم و دیدم که آن وقار همیشگی و آن قامت افراخته از تو رخت بربسته و تو خسته و رنجور تن بیمارت را به آینده می کشی تا به ما لذت و شادمانی هدیه کنی ، لذتی که تا انتهای جهان وسعت دارد ... همیشه در راه بودی و هیچ گاه بر درگاه ننشسته بودی تا زمین را نظاره کنی ، خستگی بر تو دشنام بود ...

ناگهان شب شد .

باید عمر در آن شب پایان می پذیرفت و اینبار مرگ به سراغ تو آمده بود و مرگ فروتن نبود ... مرگ حاضر و تو حاضر...

وقتی که باید رفت ، رفتی ... دیگر سپیده را نمی دیدی که تو در آن جامه سفید قسمتی از سپیده بودی ...

یاد است مرا آن بعد ازظهر تابستان را که نمی آرمیدم ، بیدار هم نبودم و خواب سنگین هم نبود . روز در حرکت روزانه بود ، خبر آمد که دیگر برای زنده ماندن بدنبال دلیل نیستی ، خبر آمد که دیگر شاخه ها و برگ های باران خورده را نخواهی دید ... آن روز تابستان از عمر ما بود اما تو را از آن روز نصیبی نبود..

من نا آموخته اندوه نبودم اما این اندوه ، حجم و وسعت فراوان داشت ... آن قامت آراسته و آنکه به من زندگی آموخت ، در یک بعد از ظهر تابستان از رویای من رها گردید و در انبوه خاکها از جهان ما گم شد ...

اما ای دوست ، یادت را آسان از دست نمی دهم که خاک این سرزمین ترا به یاد خواهد داشت ، تو حاصل عمرت را به این سرزمین آسان و ارزان بخشیده ای ... تو در شب و روز و یاد تکرار می شوی ، گم می شوی و دوباره یافت می شوی ...

ای یار در دل همواره نظاره توست ، در دل یاد توست ، یادی که ملال نمی آورد ، یادی که بر دل چراغ می افروزد ...

ای دوست تا آن هنگام که من نیز لباس سفید بر تن میکنم ، یاد تو همواره همراه من خواهد بود ...


+ تاريخ پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت نويسنده حفره |

موضوع به پنج شش ماه قبل برمیگرده ، وقتی ازروی سرخوشی تصمیم گرفتیم  مجوزی از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی بگیریم تا مدیریت "موسسه تولید فیلم" دوستم ، بنام من تغییر پیدا کند ...

با ارسال مدارک و رزمه کاری ام به سازمان مربوطه خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردیم مجوز بنام من صادر گردید ، گام بعدی تائید صلاحیت از طرف حراست اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و نیز اماکن عمومی شهر بود که اولی بر خلاف تصور ، خیلی زود روبراه شد ( من که چیزی نداشتم تا صلاحیتم رد شود ) اما دومی داستان مفصلی داشت ...

طبق قانون ، صلاحیت عمومی هر فرد متقاضی ایجاد هر نوع شغل در جامعه بایستی توسط اداره اماکن عمومی تائید گردد ، که من نیز با تهیه یک سری فرم و تکمیل آنها و تشکیل پرونده به این کار اقدام نمودم . گام بعدی در این راستا اخذ گواهی عدم سوء پیشینه از اداره آگاهی و نیز انجام تست مرفین بود ... بگذریم از اینکه برای اخذ این تائیدیه ها یک فضای توهین آمیز را باید تحمل کنی ( در تست مرفین این فضا بقدری توهین آمیز و چندش آور است که من از بس از محیط غیر بهداشتی و شرایط عجیب آن مکان چندش ام می شد که ظرف ادرار را بی هوا بروی لباسهای خود ریختم و... )

القصه این تائیدیه ها را نیز اخذ و بهمراه سایر مدارک به اداره اماکن بردم که درآنجا بدون اینکه به مدارکم نظری انداخته شود پرونده مرا به پلیس +10 ارجاع دادند و در پاسخ به سوالم که مرحله بعدی چه خواهد بود ؟ در جوابم گفتند که پرونده از طریق پلیس + 10 به اداره اماکن ( یعنی همان اداره ) ارسال خواهد شد ... من در عجب بودم و ناتوان از پرسش و حل این سوال که این دیگر چه روالی است ؟ اکنون من با پرونده درهمان اداره بودم اما بایستی می رفتم و از مسیری دیگر پرونده را دوباره به همان قسمت ارسال می کردم ...

از آنجائی که من جرات سوال کردن و آنها حوصله پاسخ گفتن نداشتند ، طبق دستور عمل کرده و برای اینکه فرصت کافی برای بررسی صلاحیتم به مسئولین داده باشم پس از چندین هفته به اداره اماکن مراجعه نمودم ... خدا را شاکر بودم که درآن رفت و آمدها  ، مدارکم  گم و گور نشده بود و سر مست از این پیروزی بودم که شنیدم پرونده من به کمیسیون ارجاع شده است و آنها قادر به تشخیص نوع فعالیت من نشده اند ...

تلاش بیهوده ام در پاسخ به سوال مسئول مربوطه که از من پرسید : موسسه تولید فیلم یعنی چه ؟ و چکار می خواهی انجام دهی ؟ به نتیجه نرسید و گره های ابروان آن مسئول را ازهم باز نکرد و من در انتهای این تلاش مذبوحانه ام نتوانستم مقوله تولید فیلم کوتاه را به او تفهیم کنم و در نهایت با الصاق فرمی پرونده به مافوق وی ارجاع داده شد ... نزد مافوق ، موضوع کمی فرق می کرد و من در برابر این سوال که فیلم را برای که و چه کسی می خواهم تولید کنم ؟ پاسخی پیدا نکردم و حتی ساده ترین کلمات و عام ترین جملات نیز کمکی به حال من نکرد و در نهایت پرونده به کمیسیون مربوطه ارجاع داده شد ...

حال من منتظرم تا با حضور در کمیسیون مربوطه و حل مشکل پرونده ام گامی موثر در جهت حل مشکلات فرهنگی جامعه بردارم و تنها امیدم به این است که مافوق های نشسته در کمیسیون حداقل مفهوم فیلم را درک کنند و اگر اینگونه نیست حداقل سکوت کنند ...

تعجب بیخود من نیز از این است : مسئولینی که از توان درک و تشخیص ساده ترین مفاهیم و تعاریف در جامعه عاجرند چگونه می خواهند به دیگران در خصوص انجام و یا عدم انجام کاری مجوز صادر کنند ...

تا کی بایستی چوب بی کفایتی و بی لیاقتی مسئولینی را که نه از روی شایستگی ، بلکه از ... ( این قسمت دیگه خیلی تکرای است...)


 


پی نوشت :

در حال حل مسئله پرونده خود به طرق دیگر هستم اما گفته اند نگو ...

+ تاريخ شنبه 2 شهریور1387ساعت نويسنده حفره |

>