<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حفره</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/</link>
<description> باز بايد سرنوشت از سرنوشت ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 08:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قدرت ابدی</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;قبل نوشت :&lt;/EM&gt; شايد بشه اين نوشته را در حال و هواي اين چند ماه گذشته تفسير كرد و شايد بشه از زاويه ديگري به آن نگريست : قدرت ابدي عشق ... 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  
&lt;HR&gt;

&lt;P align=justify&gt;در سكانس پاياني فيلم &lt;B&gt;شجاع دل&lt;/B&gt; ( &lt;I&gt;مل گيبسون&lt;/I&gt; ) ويليام والاس ياغي اسكاتلندي كه بر عليه پادشاهي بريتانيا شوريده است ... قرار است كه كشته شود ... اعدام او همراه با شكنجه جسمي خواهد بود مگر اينكه از پادشاه تقاضاي بخشش كند كه در اين صورت  مرگ آساني خواهد داشت ... در آن سو پادشاه كه سالها با ويليام والاس در جنگ بوده در بستر مرگ است  و تنها و آخرين آرزوي قبل از مرگش شنيدن اين تقاضا ( بخشش ) از زبان اوست ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در آخرين ساعات قبل از مرگ ، دوستان و تمامي كساني كه به نوعي با والاس در ارتباط هستند از او مي خواهند تا تقاضاي بخشش كند ، اما والاس از اين خواسته آنها سر باز مي زند و قصد دارد كه همچون دوران مبارزه ، مرگ سرافرازانه اي داشته باشد و حتي از خوردن دارويي كه عقل او را ذايل مي سازد ، امتناع مي كند ... هر دو طرف ( والاس و پادشاه ) به خوبي مي دانند كه اين تقاضا (سر تعظيم فرود آوردن ) به نوعي تسليم شدن در برابر قدرت پادشاهي و تحت الشعاع قرار دادن و زير سوال بردن مبازرات گذ شته و حتي آينده آن سرزمين خواهد بود  ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باري ، ويليام والاس شكنجه هاي مختلف را تحمل مي كند و تا آخرين لحظات عمر از راهي كه بر آن پاي گذاشته باز نميگردد و پادشاه با شنيدن آخرين فرياد والاس آرزوي خود را به گور مي برد : &lt;B&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;آزادي&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/B&gt; ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما آنچه كه اين سكانس پاياني را زيباتر مي كند ورود &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; است ... والاس در آخرين لحظه ، بعد از فرياد آزادي خواهي و قبل از فرود آمدن تبر در ميان هياهو و ازدحام جمعيت دختري را كه روزگاري عاشقش بوده ( و بدست عوامل همين پادشاه كشته شده ) مي بيند ... دختر از لابلاي جمعيت بيرون آمده و به او لبخند مي زند ... و اين بهترين مرگ يك انسان آزاده خواهد بود ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 08:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لبوی سر گذر</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;قبل نوشت&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;I&gt; : اين پست تقديم به اقتدارگرايان ... همانها كه مي پندارند جاودانه خواهند زيست  ...&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چندي قبل در جستجوي كتابي گذرم به خيابانهاي دوران نوجواني افتاد ... مسيري كه از پاي ايستگاه اتوبوس طي مي كرديم تا در يكي از بهترين دبيرستانهاي شهر درس بخوانيم ... مسيري كه در زمستانها مي پنداشتيم پاياني ندارد و زمين خوردن هايمان در پياده روهاي يخ زده اش ، پز مردانگي مان را جلو مدارس دخترانه لكه دار ميكرد ... مسيري كه خياط پير سرگذر و يا روزنامه فروش موتوري اش موضوع ياداشتهاي قبلي ام بوده اند ... مسيري كه برايم همواره تداعي كننده سردي و برف و يخ  بوده است و نمي توانم تابستاني برايش متصور شوم چرا كه در آن مسير تابستاني نبود ، چرا كه در تابستان مدرسه اي نبود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باري ديدن مغازه ها و آدميان آن مسير برآن داشت مرا تا در آن عصر باراني پائيزی ، لبو و بساط لبو فروش را بهانه كرده و دقايقي تامل كنم بر و در آن گذر ... مغازه ها شكل و شمايل امروزي به خود گرفته اند اما انسانها و آدميان ! ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; آن دو برادر كه نان باگت و دوغ مي فروختند برايمان ، درهمان مغازه ديگر تاب ايستادن هم ندارند ... آن چند همكلاس سابق در مغازه پدرانشان مرا ديگر بجا نمي آورند  ... آن دبير مكانيك كه افتخاري بود برايمان بودن در كلاسش ، هم او كه حتي جواب سوالاتي را هم كه مي دانستيم ، از ترس نمي توانستيم بدهيم در عبور از خيابان محتاج ديگري است ...آن روزنامه فروش موتوري كه همان موتور را هنوز دارد و ديگر هيچ ... آن كفاش كنار خيابان كه موضوع نقاشي مغازه روبروي اش شده و موهاي سفيدش تفاوت در چهره اكنون و تصوير ديروزش را دو صد چندان كرده است ... آن سيگار فروش كنار خيابان كه آن سالها بنظر خيلي ناخلف مي آمد و اكنو ن همواره نشسته است ... آن معلم بينش كه همواره ما را بخاطر موي سر و يا جوراب سفيد و شلوار تنگ توبيخ مي كرد و اكنون در كنار دخترش مي رود و هيچ نمي داند دخترش چگونه مي رود ... آن صاحب دكه ، آن بوتيكي ، آن آجيلي  ، آن بليط فروش سينما و آن و آن و آن ... و شايد در اين گذر كسي مرا ديده و من نشناخته ام او را و موضوع نوشته اش شده ام اكنون ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساليان قبل يعني همان سالها شايد صحبت از امروز و تفكر به اين سالها چيزي شبيه رويا و خواب و خيال مي بود ... ولي امروز آمده است خيلي زودتر از تصور ما و اكنون از آن سالها برايمان رويا و خواب و خيالي بيش باقي نمانده است ...  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 06:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرداران فوتبالی</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;** بخشهايي از اين نوشته برگرفته از روزنامه &lt;B&gt;&lt;I&gt;حيات نو&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; مي باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمامي كساني كه برنامه نود دوشنبه شب گذشته را ديدند مي توانستند مدل كوچكي از وضع مديريتي كشور را در ليگ فوتبال حرفه اي تماشا كنند ... نود در برنامه‌اى انتقادى از &lt;EM&gt;سردار عزيز محمدي&lt;/EM&gt; ( رئيس سازمان ليگ فوتبال ) در خصوص منشور اخلاقي فوتبال و قانوني بودن آن پرسيد ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ابتدا ي برنامه كه &lt;EM&gt;عبدالرحمان شاه‌حسينى&lt;/EM&gt; و &lt;EM&gt;امير حاج‌رضايى&lt;/EM&gt; نيز به عنوان منتقد حضور داشتند ، &lt;EM&gt;عزيز محمدي&lt;/EM&gt; تلاش زيادى داشت که نشان دهد وضع فوتبال ما خراب است و به خاطر بى‌تفاوتى‌هايى که در 30 سال گذشته اعمال شده ، امروز فوتبال فاسد و بى ارزشى داريم و از اين ‌رو آنها به دنبال اصلاح فوتبال هستند!&lt;BR&gt;در اين ميان پخش تصاويرى از صحبت بازيکنان و مربيان منشورى محروم شده نشان داد ميان گفتار و رفتار سازمان ليگ تضادهاى زيادى وجود دارد به حدى که در يک گزارش 5 دقيقه‌اى ، در ابتدا &lt;EM&gt;علپيور&lt;/EM&gt; ( دبير ستاد منشور اخلاقي ) مدعى شد: &quot; &lt;EM&gt;ما کارى به زندگى شخصى بازيکنان نداريم&lt;/EM&gt; &quot; ... ولى در جايى ديگر تاکيد کرد : &quot; &lt;EM&gt;زندگى بيرون از ورزش آنها زير نظر دقيق است&lt;/EM&gt;&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما از سوي ديگر &lt;EM&gt;شاه‌حسينى&lt;/EM&gt; که يک مقام قضايى است ، از منظر حقوقى معتقد بود: &quot; &lt;EM&gt;اگر منشور قانون است کاملا با قانون مجازات اسلامى و اساسنامه فدراسيون فوتبال و آئين‌نامه کميته انضباطى در تضاد است و بايد هرچه زودتر اين منشور اخلاقى را که وظيفه دخالت در زندگى شخصى بازيکنان و محروم کردن آنها از شرايط عادى زندگى را دارد ، متوقف کرد&lt;/EM&gt;&quot; ...  وي سوال كرد كه: &quot; &lt;EM&gt;آيا رئيس سازمان ليگ برتر مى‌داند ، اين روش در هيچ جاى دنيا اعمال نمى‌شود يا نه؟!&lt;/EM&gt;&quot;&lt;BR&gt;و در نهايت مشخص شد رئيس سازمان ليگ هيچ اطلاعاتى در اين زمينه ندارد و حتى فرق عملکرد فدراسيون با باشگاه را نمى‌داند.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;حاج‌رضايى&lt;/EM&gt; هم معتقد بود: &quot; &lt;EM&gt;اين چه برخوردى است، آيا همه مشکلات فوتبال ما حل شده که حالا ريش لنگرى فلان بازيکن مسئله فوتبال ما شده ، ما به جاى ريش بايد به ريشه اين مسائل رسيدگى کنيم ، چرا مى‌خواهيم بدون فرهنگ‌سازى به نتيجه برسيم؟ &quot; &lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;اما بى‌شک فصل الخطاب بحث‌هاى کارشناسى صحبتهای ميهمان تلفني ، دکتر آ&lt;EM&gt;قايى‌نيا&lt;/EM&gt; ، استاد حقوق دانشگاه تهران بود. او مشکلات منشور را اين گونه بيان کرد: &quot; &lt;EM&gt;تدوين‌کنندگان اين منشور  ورزشى نيستند. شما مى‌خواهيد با يک ماجرا ، فضاى تهديد به وجود بياوريد ، خشونت را به بهانه فضاى تعريف نشده منشور وارد ورزش کنيد ، شما هنوز فرق منشور و آئين‌نامه را نمى‌دانيد. شما يک مقياس به نام اخلاق ذکر کرده ايد و به ‌هيچ ‌وجه مشخص نمى‌کنيد که اين اخلاق چه تعريفى دارد ، به صرف اينکه نماينده سازمان ليگ يک موردى را در لباس ، ريش ، مو و ظاهر يک بازيکن ديد ، بايد تذکر بدهد و او هم بايد اصلاح کند! يعنى چه؟ چرا چنين برخوردهايى مى‌کنيد ، نماينده سازمان ليگ سر زمين چگونه مى‌خواهد مو و ريش بازيکن را کوتاه کند ... در مورد لباس ، سليقه‌ها را وارد ماجرا مى‌کنيد و نماينده سازمان ليگ چگونه بايد ارزيابى کند؟ ... اين منشور با قانون اساسى جمهورى اسلامي ، قانون مجازات اسلامى قوه قضاييه ، قانون مطبوعات و قوانين خود فدراسيون فوتبال در تعارض و تضاد است و بايد هرچه زودتر اين منشور پس گرفته شود... من متاسف هستم که رئيس کميته انضباطى فدراسيون فوتبال مى‌گويد اگر بازيکنى چراغ قرمز را رد کند با او برخورد مى‌کنيم ، در دنيا ما را به خاطر قوانين مضاعف مسخره مى‌کنند! اين يعنى اينکه فردا اگر فوتباليستى با همسرش مشکلى پيدا کرد شما مى‌توانيد به اين ماجرا ورود کنيد&quot;. &lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;اما جمع‌بندى &lt;EM&gt;سردار عزيز محمدى&lt;/EM&gt; در پايان دردسرهاى فراوانى به همراه داشت. تئورسين منشور اخلاقى و رئيس سازمان ليگ در جمع بندى خود بدون توجه به ايرادات منطقى و استدلال‌هاى تخصصى کارشناسان و ميهمانان باز هم به اجراى اين منشور تاکيد کرده و با قدرت تمام گفت: &quot; &lt;EM&gt;منشور را ادامه مى‌دهيم &quot;&lt;/EM&gt; ... او به &lt;EM&gt;شاه‌حسينى&lt;/EM&gt; تاکيد کرد: &quot; &lt;EM&gt;ما به شما گفتيم نظراتت را بنويس بده! ولى شما دوست داري در اين برنامه‌ها باشى و خودتو ...&quot;! &lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;با بيان اين جمله توهين‌آميز از سوى &lt;EM&gt;عزيز محمدي&lt;/EM&gt; ، &lt;EM&gt;شاه حسينى&lt;/EM&gt; به تندى در پاسخ به وى گفت: &quot; &lt;EM&gt;احترام خودت را نگه دار ... بنده به کسى باج نمى‌دهم ؛ نه به شما نه به بزرگ‌تر از شما...&quot;!&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;در اين لحظات &lt;EM&gt;حاج رضايى&lt;/EM&gt; محافظه كار با چهره‌اى نگران دست‌هاى دو طرف را گرفته بود و به سبک ميانجى‌ دعواهاى خيابانى از آنها ‌خواست کوتاه بيايند... &lt;EM&gt;عادل فردوسى‌پور&lt;/EM&gt; هم در سوى ديگر استوديو از تماشاى اين صحنه ريسه رفته بود و نمى‌توانست جلوى خنده اش را بگيرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راستي عادل به چه مي خنديد ؟؟ ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کابوس شب</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك شب خواب مي بينم كه در ميان يك درگيری شديد قرار گرفته ام ... يك طرف مردم و طرف ديگر نيروهاي نظامي و جيره خواران ... مكان ، جايي شبيه دانشگاه است ، نمي دانم كدام دانشگاه ... مردم در ميان درختان و گوشه و كنار در برابر هجوم طرف مقابل مقاومت مي كنند ... در بحبوحه درگيري ، اتوبوسي كه آتش گرفته از طرف مقابل بسمت مردم راهي مي شود و از ميان آنها راه باز كرده و با اصابت به درختي از حركت باز مي ايستد ... مردم به اين اتوبوس سوخته توجهي نشان نمي دهند اما من مي بينم كه از درون اتوبوس همانند &lt;EM&gt;اسب&lt;/EM&gt; &lt;I&gt;تروا&lt;/I&gt; چندين مامور با تجهيزات كامل بيرون آمده ، مردم و مبارزين را غافلگير و در محاصره قرار مي دهند ... تعقيب و گريز شروع مي شود و من با سرعتي شگفت انگيز از تعقيب چندين مامور گريخته و به خوابگاه چند دانشجو پناه مي برم ... همانند ساير خوابها حركتم سيال وار است  و زياد نمي توان موقعيت فيزيكي را تعريف كرد ، اما من از اتاق مي بينم كه دوستان و مبارزان گرفتار ماموران مي شوند و آن هنگام كه براي بازرسي اتاق ما مي آيند سراسيمه از خواب مي پرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شب است و سكوت ... گويا ظلمات تا بي نهايت ادامه دارد ... جرعه اي آب شايد ... ترس وصف ناپذيري سراسر وجودم را فرا گرفته است ... مي ترسم ، از حركتهاي ايذائي و فريبنده مي ترسم و از شبي كه اينگونه عميق و بي انتها بنظر مي رسد ... سياهي همچو بختك نفس ام را گرفته است ... جرعه اي ديگر  ... اما ، اما ديري نمي پايد ... فجر گويا نزديك است ، اين را از صداي خدا در بانگ موذن ميتوان فهميد و نيز از رگه هاي نور خورشيد در بيكران آسمان ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سحر نزديك است ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 06:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش بیات</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اول :&lt;/B&gt; در سكانسي از فيلم &lt;B&gt;هامون&lt;/B&gt; ( داريوش مهرجوئي ) &lt;I&gt;حميد هامون&lt;/I&gt; براي رفع اختلاف خود با همسرش ، پيش مادر زن خود مي رود ... گفتگو و صحبت درخصوص وضعيت زندگي آنها به دغدغه هاي ذهني و فكري &lt;I&gt;هامون&lt;/I&gt; مي كشد  ... در نهايت مادر زن كه از اين موضوعات چيزي نمي فهمد كلافه شده و دسته چك خود را بيرون مي آورد و با طعنه از &lt;I&gt;هامون&lt;/I&gt; مي پرسد كه : مبلغ چك چقدر باشد ؟ ... &lt;I&gt;هامون &lt;/I&gt;كه از اين نحوه برخورد سر خورده شده است ، مي پرسد :  چي رو مي خواي بخري ؟ ... مادر زن دوباره با طعنه و تحقير جواب مي دهد : آزادي &lt;I&gt;مهشيد &lt;/I&gt;( همسر &lt;I&gt;هامون&lt;/I&gt; ) رو ... و &lt;I&gt;هامون&lt;/I&gt; در حالي كه از آنجا دور مي شود جواب مي دهد : يا حيثيت منو ؟ ... و پاسخ رد به او مي دهد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دوم : &lt;/B&gt;اخيرا در خبر 30 :20 و 22 تصاويري از لیگ فوتبال هلند به نمايش در آمد كه در يكي از بازيها ، یكی از بازیكنان آژاكس مصدوم مي شود و حريف توپ را به بيرون مي زند ، طبق قوانین بازی جوانمردانه ، آژاكسی ها باید توپ را به حریف خود مي دادند اما اشتباهی توی دروازه حريف می رود و قانونا گل می شود . بازیكنان آژاكس هم اجازه می دهند تا تیم حریف گل بزند تا همه چیز جوانمردانه باشد ... این گزارش با مزه توسط كامران نجف زاده از پاريس ارسال و توسط سيماي ميلي بنمايش در آمده است اما موضع اينجاست كه اين تصاوير مربوط به چهار سال قبل بوده و نجف زاده آن را در سایت های دانلود ویدیویی پیدا كرده و با شادي و خوشحالي روی آنتن فرستاده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سوم :&lt;/B&gt; كامران نجف زاده از گزارشگران و خبرنگاران مشهور اخبار 30 :20 است كه به تازگی به عنوان خبرنگار دفتر پاریس صدا و سیما عازم فرانسه شده است و اكنون با سرچ اینترنتی كلیپ و گزارشات  بامزه پیدا كرده و به بينندگان قالب  مي كند و اينجا هم هیچ كس توی بخش های خبری نیست كه خبری و تازه بودن گزارش را چك كند ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كساني كه نجف زاده را مي شناسند و يا گزارشات او را ديده اند ، شايد اين پست جديد ( خبرنگار دفتر پاريس ) را كمترين پاداش در قبال خوش رقصي هاي او بدانند ، چرا كه او با گزارشهاي دروغ و يك سو نگرانه خود خيانتهاي كثيفي را در حق مردم مرتكب شده است ... براستي چرا انسانها حيثيت خود را اينگونه در معرض فروش مي گذارند  ؟ ... در قبال آنچه كه ميفروشند چه بدست مي آورند؟ ... نمي دانم ؛ شايد راه و رسم درست زندگي كردن ، همان است ... 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 
&lt;HR&gt;
&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;پي نوشت :&lt;/FONT&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;شايد اپيزودهاي اين نوشته هيچ ربطي به همديگر نداشته باشند ...&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 07:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر در دست كيست ؟</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد مي شد قبلا ها اينطور تصوير يا تصور كرد كه  &quot; &lt;EM&gt;شهر در دست بچه هاست&lt;/EM&gt; * &quot;... با نتيجه گيري كه از ساختار فکری و بینشی قشری که خود را ولی نعمت و سرور** مردم می دانند ، میکردیم مثلا : دانش كم ، فهم نادرست ، اطلاعات غلط ، آموزش اشتباه ، ارائه تصويرهاي دروغين از واقعيتهاي جامعه ، خب اين تصور زياد هم اشتباه و دور از ذهن نبود ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ولي اكنون بايد اصطلاح و تعبير ديگري بكار برد ... چرا كه اگر كسي واقعيت دور و اطراف خود را نبيند ، نياز و خواستهاي جامعه و مردم را درك و لمس نكند ، در ميان مردم باشد و نتواند و يا نخواهد كه حرف آنها را بفهمد يا ابله و احمقي بيش نيست و يا يك جيره خوار و مزدور به تمام معناست ... ديگر آنها را نميتوان &quot; بچه &quot;خطاب كرد و بهتر است دنبال &quot; وا‍ژه &quot; مناسبتري بگرديم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كسي كه با ددمنشي تمام ، كليه خصوصيات حيواني آدمي را به نمايش مي گذارد با چه واژه اي قابل توصيف است جز &quot; وحشي &quot; ... آري اكنون &quot; &lt;EM&gt;شهر در دست وحشي هاست&lt;/EM&gt; &quot;  ... اما ديري نخواهد پائيد ... شك نكن ...
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پا نوشت * : فيلمي به همين نام ساخته  اسماعيل براري&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;پي نوشت** :  &lt;EM&gt;&quot; من سرور شما هستم &quot; &lt;/EM&gt;اين عين جمله اي است که یکی از بسیجیان خطاب به مردم می گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/2ibp7ki.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/2h7p1yt.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i35.tinypic.com/33m7tac.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در راه است ... یکی از همون روزهایی که همینطوری بیخودی هوس میکنیم کلک مون کنده بشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; روز مباره با استکبار! در راه است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 10:40:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدفمندی رای انه ها</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;اول :&lt;/B&gt; چندي قبل در فروشگاهي با يك ‍ژاپني برخورد كردم كه مشغول خريد بود ... وسواس او در خريد توجهم را جلب كرد و ديدم كه چگونه كنجكاوانه يكي از همين صندوق صدقاتي كه در گوشه ، گوشه خيابانها و اماكن ما نصب شده را برانداز مي كند ... در نهايت براي آگاهي ، راز صندوق را جويا شد و فرد همراهش با انگليسي شكسته بسته فهماند كه اين صندوق جهت جمع آوري كمكهاي مردم به فقرا و مستمندان نصب شده و مبالغ جمع آوري شده در آن توسط نهادهايي ( ! )  به نيازمندان داده مي شود ... ژاپنی بسيار متعجب و شگفت زده اظهار داشت : مگر در سرزميني بنام ايران با مجموعه عظيمي همچون عسلويه ( گويا خودش آنجا كار مي كرد ) فقير و مستمند و گدا هم پيدا مي شود ؟ ... و در نهايت در حالي كه سرش را با تاسف تكان مي داد گفت كه : من فكر مي كردم اين صندوق ، لانه پرنده است و مي خواستم براي جوجه هايم بخرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;دوم :&lt;/B&gt; طرح هدفمند كردن يارانه ها ( و يا بقول خطيب جمعه تهران رايانه ها ) با تلاش و شتابزدگي وصف ناپذيري به تصويب رسيد ... خانه اي كه از پاي بست سست و ويران است حال با افزودن باري سنگين به چه حال و روز خواهد افتاد ، خدا داند ... به زعم كارشناسان اقتصادي و حتي مردم عادي شكي نيست كه تبعات سخت و كمر شكن اقتصادي اين طرح بر قشر كم درآمد ، متوسط و فقير جامعه منتقل خواهد شد ، همانهايي كه مدعيان ، همواره سنگ حمايت از آنها را به سينه مي زنند ... بدون ترديد پرداخت مبلغي ناچيز بصورت ماهانه به خانوارهاي دهك پايين ( راستي اين واژه دهك از كجا آمده ؟ ) نيز در راستاي اهداف پليد سياسي و در حقيقت تشكيل قشري مواجب بگير و گوش بفرمان خواهد بود ، كه جز اين هم انتظاري از اينان نمي رود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;سوم :&lt;/B&gt; سرزميني زرخيز و پهناور با آب و هوايي چهار فصل و سرشار از منابع طبيعي و خدادادي با فرهنگ و پيشينه اي به طول تاريخ بنام &lt;B&gt;ايران&lt;/B&gt; ... حسن زندگي در چنين دياري براي ما چيست ؟ ... عايدي ما از اين همه منابع و ثروت چه مي باشد ؟ ... اقتصاد سالم ؟ رفاه عمومي و اجتماعي ؟ امنيت شغلي ؟ امنيت اجتماعي ؟ فرهنگ و زندگي سالم ؟ چه داريم كه به آن غره شويم ؟ ... ابلهانه و احمقانه اينجاست كه داعيه مديريت جهان را داريم و احمق مردمي كه اين اراجيف را باور مي كنند ... آيا از كساني كه شرف ، عزت و شعور خود را به چند كيلو سيب زميني و چند صد تومان مي فروشند انتظاري بيش از اين است ؟ ... ترديدي نيست كه همين ها در زمره همان مواجب بگيراني قرار خواهند گرفت كه فوقا ذكرشان رفت ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوش رقصان</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوش رقصی ... واژه ای است که به اعمال و رفتار شخصی که برای خوشایند شخص دیگر انجام میدهد ، اطلاق می شد ... مثلا زدن زیرآب یک کارمند توسط همکارش برای خوشایند رئیس مربوطه را می توان نوعی خوش رقصی نامید ... اصولا هر فرد در قبال خوش رقصی خود انتظار پاداش ، ترفیع و جایزه را خواهد داشت که در واقع میزان این انتظار به نوعی حاصل برآیند خوش رقصی انجام یافته می باشد ... بعنوان مثال انتظار ترفیع شغل از طرف کارمند مذکور بابت زیرآب زنی همکارش ، از رئیس مربوطه اش انتظار بیهوده و عبثی نخواهد بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طبیعی است که انتظار مدیر عامل شدن فردی که در ستادهای انتخاباتی الف و نون فعال بوده و یا وزیر علوم! شدن رئیس ستاد برگزاری انتخابات! وزارت کشور و یا معاون دادستان کل کشور شدن ، دادستان تهران در قبال خوش رقصی های انجام داده ، انتظار بیهوده ای نمی باشد ... همچنین چه انتظاری می توان در بال خوش رقصی های چندین ساله و همچنین سنگ تمام گذاشتن های چند ماه اخیر جناب حاج عزت ضرغامی داشت جز اینکه ایشان مجددا برای پنج سال دیگر در ریاست سازمان بی در و پیکر صدا و سیما ابقاء گردند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال سوال اینست که در همه انسانها و آدمیان آیا توان خوش رقصی وجود دارد ؟ آیا پایی برای رقص با موزیک های درخواستی بالائیان در همه انسانها وجود دارد ؟ ... بدیهی است که پاسخ منفی است و در واقع تا انسان به درجه ای از حضیض نفس و روح تنزل پیدا نکرده در قبال هر سفارش و فرمانی خوش رقصی خویش را به نمایش نخواهد گذاشت ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال سوال قدری پیچیده تر می شود : تکلیف در قبال وزیر و یا رئیسی که تا این درجه تنزل پیدا کرده چیست ؟ ... در شرایط کنونی چند وزیر ، وکیل ، رئیس ، مدیر و ... را در این دیار سراغ دارید که خوش رقص نباشند و با عزت نفس و یا بر اساس شایستگی به آن قام رسیده باشند ؟ ... سراغ دارید ؟ ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یافت می نشود</title>
<link>http://amir-mor.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چندی قبل فیلم مستندی دیدم که در آن آقای بازیگر ( عزت اله &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;انتظامی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;) در اقدامی انسان دوستانه به دیدار خانواده جوان مقتولی ( که در یک نزاع خیابانی بدست جوان دیگر کشته شده بود ) رفته بود ... ایشان در این دیدار سعی داشت تا رضایت این خانواده را جلب نموده و آنها را از قصاص قاتل منصرف سازد ... دیدم که وی چگونه اشک می ریخت و احساس ناب و خالصانه خود را از اینکه می دید انسان دیگری در عنفوان جوانی با زندگی وداع می کند ، نمی توانست پنهان دارد  ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;EM&gt;تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چگونه است ؟ ...  اختلاف های عمیق روح آدمیان با یکدیگر و تفاوت احساسهای انسانی و افکار و دیدگاههای بشر دوستانه از چه ناشی می شود ؟ ... صحبت از انسانهای قصی القب و جانیان بالفطره نیست ... صحبت از کسانی است که خود را مالک جان آدمیان می پندارند و برای حفظ موجودیت خود براحتی حکم مرگ صادر می کنند ... چگونه انسان به درجه ای از حضیض روح تنزل پیدا می کند که همواره خود را در جایگاه حق پنداشته و مخالفان را باطل و لایق از بین رفتن ؟ که اگر چنین نبود تیری از گلوله ای شلیک نمی شد و جان انسانی به حکم ناحقی گرفته نمی شد  ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;تو را اینجا به صدها رنگ می جویند&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;تو را با حیله و نیرنگ می جویند&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;تو را با نیزه ها در جنگ می جویند &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;تو را اینجا به گرد سنگ می جویند&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 02:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=amir-mor&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>amir-mor</dc:creator>
<guid>http://amir-mor.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
